تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه
سیب رادزدیدم

باغبان ازپی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلوده به من کردنگاه
سیب دندان زده ازدست تو افتاده به خاک
وتو رفتی وهنوز
سالهاهست که درگوش من آرام،
                                        آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم،
- که چرا،
- خانه ی کوچک ما 
سیب نداشت   (حمیدمصدق خرداد43) کتاب:دومنظومه ،آبی،خاکستری،سیاه ودررهگذرباد صفحه3

تابعد موفق باشید وسربلند

منبع اصلی مطلب : درجستجوی حقیقت
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : تو به من خندیدی...